تبليغاتX
html> نامه های تمام نشدنی
 

نامه های تمام نشدنی

سلامی چو بوی خوش آشنایی

 
 
تقاضا
روزی در یک روستا، درویشی در حال گذر بود. در همان حال کودکی بر پشت بام یکی از خانه ها بازی می کرد. به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان وحشت زده اهالی به پایین پرتاب شد.
درویش به محض مشاهده صحنه فریاد زد: "او را نگه دار!".
سقوط شتابناک کودک آرام شد. درویش دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و در مقابل حیرت اهالی، کودک را سالم به آنان برگرداند!
مردم به دور درویش حلقه زدند و او را از اولیاءالله دانستند و هر یک به تعارف صفت غریبی را به درویش نسبت دادند.
درویش اهالی را ساکت کرد و گفت:

 "اینان که می گویید، من نیستم! من فقط بنده معمولی خداوند هستم که به فرامین او گوش جان سپرده و عمل کرده ام و لحظه ای که این صحنه را دیدم، گفتم، خدایا، او را نگه دار! و از ذات باریتعالی تقاضایی کردم."

 من با او دوست هستم و عمری به دستورات او گوش کردم و عمل نمودم و اینک از او یک درخواست کردم و او اجابت نمود، پس می بینید که اتفاق مهمی نیفتاده است.

آنگاه درویش کوله پشتی خویش بر دوش گرفت و از مقابل دیدگان متحیر مردم روستا در غبار زمان محو شد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:4  توسط کهتو | 
 
علی علی علی

باز نخلستان و چاه است و علي
كوفه در خواب گناه است و علي
كوفه خواب است و كسي در جاده نيست
در تمام شهر، يك آزاده نيست
كوفيان باننگ سودا مي
 كنند
از علي امشب تبرا مي
 كنند
كوفيان با عافيت خو مي
 كنند
بر سر دنيا هياهو مي كنند
باز امشب عشق تنها مي شود
زخم، سهم فرق مولا مي شود
كوفيان امشب ولي را مي كشند
فاتح خيبر، علي را مي كشند
كوفيان خورشيد را رگ مي
 زنند
قبله توحيد را رگ مي
 زنند
آفتاب عشق، گلگون مي شود
سينه سجاده، پرخون مي
 شود
باز امشب عقده ها گل مي كند
بر لبان غم، دعا گل مي
 كند
پشت نخل آرزو خم مي شود
داغ حسرت، سهم آدم مي شود
مي شود امت يتيم و بي امام
عشق ناكام و عدالت ناتمام
جاده مي ماند غريب و بي سوار
ذوالفقار عدل، مي گيرد غبار
كوفيان، مست ترنم مي
 شوند
در غبار عافيت گم مي
 شوند
كوفه ! اي ظلمت سراي شب نورد
كوفه! شهر عافيت، آيين زرد
كوفه! اي نامرد، اي شهر فريب
كوفه! اي بيدرد، اي شهر فريب
زادگاه و قبله اصحاب باد
پنج فصل عدل را دادي به باد
خوب مي دانم علي سهمت نبود
درك آن خورشيد در فهمت نبود
چون كه با زهر تو پرپر شد علي
همنشين زخم خنجر شد علي
كاش امشب باز باران مي
 گرفت
بغض من راه نيستان مي
 گرفت
كاش امشب درد مي آمد فرود
بغض من زخم علي را مي
 سرود
شيعيان، من داغدارم، چاه كو؟
در دل شام سياهم، ماه كو؟
چاه كو تا بشنود درد مرا؟
ماه كو، آن شاهد دردآشنا؟
اي علي، هجر و صبوري تا به كي؟
چارده قرن از تو دوري، تا به كي؟
تابه كي بايد ز هجرانت سرود
شعر در وصف شهيدانت سرود
بي تو اي مولا، دل ما كربلاست
سهم ما از زندگي، درد و بلاست
بي تو بر دل مانده زخم صد فدك
كو دو بيتي، كو جنون، كو ني
 لبك؟
غم مدار اما، دل ما محكم است
گرچه دنيا سهم ابن ملجم است
ذوالفقارت يا علي ميراث ماست
ما به خونخواهي به پا خواهيم خاست
آه، اي مظلوم اول، يا علي
اي امام زخم و تاول، يا علي
اي علي، سنگ صبور فاطمه
وارث زخم غيور فاطمه
اي زلال روشنان ماه، تو
آسماني مرد دردآگاه، تو
اي شهيد فتنه قوم جمل
بهترين تفسير اخلاص عمل
ذره اي ديدارسهم ما نشد
آرزو كرديم ما، اما نشد
كاش مي شد درك مي كردم تو را
مي شدم با دردهايت آشنا
با تو من هم گريه مي كردم به چاه
در شب غربت و زير نور ماه
كاش من جاي تو پرپر مي شدم
من شهيد زخم خنجر مي شدم
ننگ بر من باد، اما زنده ام
اي علي جان، از تو من شرمنده
 ام
آه اي روح لطيف بي قرار
چون تو ديگر گل نرويد در بهار
چشمهايت اي طلوع دلنواز
برجهان اي كاش مي تابيد باز
كاش امشب باز باران مي گرفت
بغض من راه نيستان مي گرفت
كاش امشب زخم مي آمد فرود
بغض من زخم علي را مي سرود
داغدارم، داغدارم، داغدار
«لافتي الا علي، لا...ذوالفقار»
بي علي ماييم و اندوهي مدام
روبروي ماست، راهي ناتمام

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 9:5  توسط کهتو | 
 
نام و صفت
اسامي، اعتبار خودشون رو از افرادي ميگيرن كه در يك برهه زماني حامل اون نام بودند.

اما گاه گداري افرادي پيدا ميشن كه علاوه بر اسم، خود مصدر و معني صفات ميشن

وفاداراي
جوانمردي
عشق

نميدونم چطور، ولي هر بار با زمزمه اين صفات ناخودآگاه اسم ابوالفضل در پس زمينه ذهنم روشن ميشه.

چه كسي ديگه ميتونه اين صفات رو به اين زيبايي تعبير كنه؟

يادش بخير

تو سفر به عراق
وقتي وارد حرم مظلوم كربلا ميشي ناخودآگاه اشك از چشمت سرازير ميشه
در حرم امن حسين(ع) اشك بي واسطه پرده دري ميكنه
خجالت معني نداره
به پهناي صورت و به اندازه مظلوميت تاريخ ميتوني گريه كني و سبك بشي

اما پات كه به حرم جوانمردترين برادر ميرسه
به خدا قسم
فقط يه حس زيبا تو دلت موج ميزنه
بي اختيار خنده به لبت مياد

من كه داخل سرداب نرفتم
يعني اجازه ندادن
اما اونايي كه رفتن تعريف مي كنن كه تو سرداب حضرت كه سنگ قبر اصلي وجود داره،
آب رد ميشه
اما آب دور سنگ يه دايره درست كرده و به گرد وجود مباركش طواف ميكنه

 

شعبان شد و پيك عشق از راه آمد
عطر نفس بقيه الله آمد
با جلوه سجاد(ع) و ابالفضل(ع) وحسين(ع)
يك ماه و سه خورشيد در اين ماه امد

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:17  توسط کهتو | 
 
بها یا بهانه
هر روز راه

هر روز یک دلیل

یه روش تازه

می خواد به هر قیمتی شده بیارتت
یه روز میگه ماه رمضانه و درهای رحمت رو باز می کنم
یه روز میگه  ماه رسولمه و بخشش بنده هام واجب
یه روز میگه . . .

نمی دونم بهای بهشت چیه
ولی خوب می دونم یه نفری همش داره به ماها بهونه میده تا به "بهانه" و نه به "بها"
به شمول رحمتش وارد بشیم

راستی اول رجبه

"یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد"

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:29  توسط کهتو | 
 
عجب صبری خدا دارد . . .
 

پس از سالها

پس از حسرتهای زیاد

با وجود خیل مشتاقانی که دستها را بی محابا برای لمحه ای یاد به سویت دراز کرده اند

خدا را شکر می گویم که در گوشه گمنام به خاکت سپرد

امروز می فهمم چرا به علی (ع) گفتی: مرا شبانه غسل بده و شبانه کفن کن و شبانه به خاک بسپار

خدایا

از کسی سخن می گوییم که اگر فریاد می کشید و ناله می کرد زمین و آسمانت مستانه به هم می پیچید و بنیان هستی بی محابا در هم می طنید

بارخدایا

سپاسگذارم که گمنام بقیع را در هاله ای از ابهام گذاشتی تا این گونه مانند فرزندانش آماج بلای ناکسان و نامردان روزگار نباشند

کریما

دل مادر دردمند در سوگ فرزند داغدار است

اما اگر چنین جسارتی به ام ابیها . . . .

خدایا

. . . .

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 9:31  توسط کهتو | 
 
پیش از اینها فکر می کردم خدا . . .

پيش از اينها فكر مي كردم خدا     خانه اي دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها     خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور     بر سرتختي نشسته با غرور

ماه، برق كوچكي از تاج او    هر ستاره، پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او ، آسمان    نقش روي دامن او ، كهكشان

رعد و برق شب، طنين خنده اش     سيل و طوفان، نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او ، آفتاب    برق تيغ و خنجر او ، ماهتاب

هيچ كس از جاي او آگاه نيست    هيچ كس را در حضورش راه نيست.

پيش از اينها خاطرم دلگير بود    از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين    خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود    مهربان و ساده و زيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت    مهرباني هيچ معنايي نداشت

هرچه مي پرسيدم، از خود ، از خدا    از زمين، ازآسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين كار خداست    پرس و جو از كار او كاري خطاست

هرچه مي پرسي، جوابش آتش است    آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

تا ببندي چشم، كورت مي كند    تا شدي نزديك، دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند    كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي ، عذابت مي كند    در ميان آتش ، آبت مي كند000

با همين قصه ، دلم مشغول بود    خوابهايم ، خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم كه غرق آتشم    در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين     بر سرم باران گرز آتشين

محو مي شدنعره هايم، بي صدا    در طنين خندة خشم خدا000

نيت من، در نماز و در دعا    ترس بود و وحشت از خشم خدا

هرچه مي كردم ، همه از ترس بود    مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه     مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله    سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكليف رياضي سخت بود    مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر    راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه، در يك روستا    خانه اي ديدم ، خوب و آشنا

زود پرسيدم : پدر اينجا كجاست؟    گفت: اينجا خانه خوب خداست!

گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند    گوشه اي خلوت ، نمازي ساده خواند

با وضويي، دست و رويي تازه كرد    با دل خود ، گفت و گويي تازه كرد

گفتمش، پس آن خداي خشمگين    خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟!

گفت : آري ، خانه او بي رياست    فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي كينه است    مثل نوري در دل آئينه است

عادت او نيست خشم و دشمني    نام او نور و نشانش روشني

خشم، نامي از نشانيهاي اوست    حالتي از مهربانيهاي اوست

قهر او از آشتي، شيرين تر است    مثل قهر مهربان مادر است

دوستي را دوست ، معني مي دهد    قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود ، قهر نيست    قهري او هم نشان دوستي است 000

تازه فهميدم خدايم ، اين خداست    اين خداي مهربان و آشناست

دوستي ، از من به من نزديكتر    از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد    نام او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود    چون حبابي، نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين، با اين خدا    دوست باشم ، دوست، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد     سفره دل را برايش باز كرد

مي توان درباره گل حرف زد    صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت    با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد    مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند    با الفباي سكوت آواز خواند

مي توان مثل علفها حرف زد    با زباني بي الفبا حرف زد

مي توان درباره هر چيز گفت    مي توان شعري خيال انگيز گفت

مثل اين شعر روان و آشنا    پيش از اينها فكر مي كردم خدا000

قيصر امين پور

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:5  توسط کهتو | 
 
عشق

 يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله اي از كيفيت فراگير (TQM) نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.

 

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

 چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

   اين كار شما خيانت است! 

 نگهبان كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد : چه شده ؟

 شيطان كه از خشم قرمز شده بود گفت :

   آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده . از وقتي كه رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد . حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو مي كنند يكديگر را در آغوش مي كشند و مي بوسند.

 جهنم جاي اين كارها نيست ! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد !! 

 

 

 

  پس با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:31  توسط کهتو | 
 
عقل؟
یه دوست مطلبی رو برام ارسال کرد که حیفم اومد در حد یک پیام دوستانه باقی بمونه و همه نتونن از خوندنش لذت ببرن:

 در المپيك سياتل:

9 ورزشكار دو و ميداني كه هركدام گرفتار نوعي عقب ماندگي جسمي يا روحي بودند،
بر روي خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادند،
مسابقه با صداي شليك تفنگ، شروع شد.
هيچكس ، آنچنان دونده نبود،
 اما هر نفر ميخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود.
آنها در رديفهاي سه تايي شروع به دويدن كردند،
ناگهان پسري پايش لغزيد ، چند معلق زد و به زمين افتاد، و شروع به گريه‌ كرد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند.
حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند...
ايستادند و به عقب برگشتند...
همگي...
دختري كه دچار  سندرم دان (ناتواني ذهني) بود كنارش نشست،
او را بغل كرد و پرسيد "بهتر شدي ؟"
پس از آن هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند
تمام جمعيت بصورت ایستاده برای مدتها كف زدند. اين تشويق مدت زيادي طول كشيد.
 
ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
 دلا دیوانه  شو دیوانگی هم عالمی دارد
2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:54  توسط کهتو | 
 
نشونه
تا حالا شده از زور خجالت نتونی سرتون رو بالا بگیری؟
اونقدر اشتباه بزرگ بوده باشه که حتی کسی رغبت نکنه که دعوات کنه ! ! !
اگر سرت داد بزنن

یه کشیده بزنن زیر گوشت

لهت کنن

خرد بشی
.
. .

شاید یه کمی از بار خجالتت کم بشه ! ! !

به رحمت خودش که با همین وضعیت رفته بودم و روز عاشورا فقط دنبال یه نشونه بودم که راهم رو بگیرم و برم . . .
برم یه جایی که از خجالت تو خودم باشم

موقعی که خواستم راه بیافتم با خودم گفتم: اگر راهت داد که چه بهتر
وگرنه بدون که راهی برای بازگشت نداری

تو گیر و دار مراسم بودم و وسطای دسته واسه خودم آسمون رو به زمین داشتم اماده میشدم که خودم رو بذارم رو کولم و برم

خدا میدونه نفهمیدم از کجا یه پیرمرد خوشرو یه چیزی گذاشت تو دستم و گفت این برای شماست از کربلا رسیده

با نگاه به دست پیرمرد اشک تو چشمام حلقه زده بود

یه پلاک از همین پلاکهای فلزی که روش نوشته شده بود "جانم ابوالفضل"

برام فقط یه نشونه بود

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 17:57  توسط کهتو | 
 
بلاغت

کفعمی در مصباح، از هشام بن سایب کلبی و او از ابی صالح روایت می کند که: روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد.حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است. فرمودند:

حَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ، وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ، وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ، وَ تَمَّت کَلِمَتُهُ، وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ، وَ بَلَغَت حُجَّتُهُ، و عَدَلَت قَضیَّتُهُ، وَ حَمِدتُ حَمَدَ مُقِرٍّ بِرُبوبیَّتِهِ، مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ، مُتَنَصِّلٍ مِن خَطیئتِهِ، مُعتَرِفٍ بِتَوحیَدِهِ، مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ، مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ، یَومَ یُشغَلُ عَن فَصیلَتِهِ وَ بَنیهِ، وَ نَستَعینُهُ، وَ نَستَرشِدُهُ، وَ نُؤمِنُ بِهِ، وَ نَتَوَکَّلُ عَلَیهِ، وَ شَهِدتُ لَهُ بِضَمیرٍ مُخلِصٍ موقِنٍ، وَ فَرَّدَتُهُ تَفریدَ مُؤمِنٍ مُتقِنٍ، وَ وَحَّدَتُهُ تَوحیدَ عَبدٍ مُذعِنٍ لَیسَ لَهُ شَریکٌ فی مُلکِهِ، وَ لَم یَکُن لَهُ وَلیٌّ فی صُنعِهِ، جَلَّ عَن مُشیرٍ وَ وَزیرٍ، وَ تَنَزَّهَ عَن مِثلٍ وَ نَظیرٍ، عَلِمَ فَسَتَرَ، وَ بَطَنَ فَخَبَرَ، وَ مَلَکَ، فَقَهَرَ، وَعُصیَ فَغَفَرَ، وَ عُبِدَ فَشَکَرَ، وَ حَکَمَ فَعَدَلَ، وَ تَکَرَّمَ وَ تَفَضَّلَ، لَم یَزَل وَ لَم یَزولَ، وَ لیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ، وَهُوَ قَبلَ کُلِّ شَیءٍ وَ بَعدَ کُلِّ شَیءٍ، رَبٌّ مُتَفَرِّدٌ بِعِزَّتِهِ، مَتَمَلِّکٌ بِقُوَّتِهِ، مُتَقَدِّسٌ بِعُلُوِّهِ، مُتَکَبِّرٌ بِسُمُوِّهِ لَیسَ یُدرِکُهُ بَصَرٌ، وَ لَم یُحِط بِهِ نَظَرٌ، قَویٌ، مَنیعٌ، بَصیرٌ، سَمیعٌ، علیٌّ، حَکیمٌ، رَئوفٌ، رَحیمٌ، عَزیزٌ، عَلیمٌ، عَجَزَ فی وَصفِهِ مَن یَصِفُهُ، وَ ضَلَّ فی نَعتِهِ مَن یَعرِفُهُ، قَرُبَ فَبَعُدَ، وَ بَعُدَ فَقَرُبَ، یُجیبُ دَعوَةَ مَن یَدعوهُ، وَ یَرزُقُ عَبدَهُ وَ یَحبوهُ، ذو لُطفٍ خَفیٍّ، وَ بَطشٍ قَویٍّ، وَ رَحمَةٍ موسِعَةٍ، وَ عُقوبَةٍ موجِعَةٍ، رَحمَتُهُ جَنَّةٌ عَریضَةٌ مونِقَةٌ، وَ عُقوبَتُهُ حَجیمٌ مؤصَدَةٌ موبِقَةٌ، وَ شَهِدتُ بِبَعثِ مُحَمَّدٍ عَبدِهِ وَ رَسولِهِ صَفیِّهِ وَ حَبیبِهِ وَ خَلیلِهِ، بَعَثَهُ فی خَیرِ عَصرٍ، وَ حینَ فَترَةٍ، وَ کُفرٍ، رَحمَةً لِعَبیدِهِ، وَ مِنَّةً لِمَزیدِهِ، خَتَمَ بِهِ نُبُوَّتَهُ، وَ قَوّی بِهِ حُجَّتَهُ، فَوَعَظَ، وَ نَصَحَ، وَ بَلَّغَ، وَ کَدَحَ، رَؤفٌ بِکُلِّ مُؤمِنٍ، رَحیمٌ، ولیٌّ، سَخیٌّ، ذَکیٌّ، رَضیٌّ، عَلَیهِ رَحمَةٌ، وَ تَسلیمٌ، وَ بَرَکَةٌ، وَ تَعظیمٌ، وَ تَکریمٌ مِن رَبٍّ غَفورٍ رَحیمٍ، قَریبٍ مُجیبٍ، وَصیَّتُکُم مَعشَرَ مَن حَضَرَنی، بِتَقوی رَبِّکُم، وَ ذَکَّرتُکُم بِسُنَّةِ نَبیِّکُم، فَعَلَیکُم بِرَهبَةٍ تُسَکِّنُ قُلوبَکُم، وَ خَشیَةٍ تَذری دُموعَکُم، وَ تَقیَّةٍ تُنجیکُم یَومَ یُذهِلُکُم، وَ تُبلیکُم یَومَ یَفوزُ فیهِ مَن ثَقُلَ وَزنَ حَسَنَتِهِ، وَ خَفَّ وَزنَ سَیِّئَتِهِ، وَ لتَکُن مَسئَلَتُکُم مَسئَلَةَ ذُلٍّ، وَ خُضوعٍ، وَ شُکرٍ، وَ خُشوعٍ، وَ تَوبَةٍ، وَ نَزوعٍ، وَ نَدَمٍ وَ رُجوعٍ، وَ لیَغتَنِم کُلُّ مُغتَنَمٍ مِنکُم، صِحَّتَهُ قَبلَ سُقمِهِ، وَ شَیبَتَهُ قَبلَ هِرَمِهِ، وَ سِعَتَهُ قَبلَ عَدَمِهِ، وَ خَلوَتَهُ قَبلَ شُغلِهِ، وَ حَضَرَهُ قَبلَ سَفَرِهِ، قَبلَ هُوَ یَکبُرُ، وَ یَهرَمُ، وَیَمرَضُ، وَ یَسقَمُ، وَ یُمِلُّهُ طَبیبُهُ، وَ یُعرِضُ عَنهُ جَیِبُهُ، وَ یَتَغَیَّرَ عَقلُهُ، وَ لیَقطِعُ عُمرُهُ، ثُمَّ قیلَ هُوَ مَوَعوکَ، وَ جِسمُهُ مَنهوکٌ، قَد جَدَّ فی نَزعٍ شَدیدٍ، وَ حَضَرَهُ کُلُّ قریبٍ وَ بَعیدٍ، فَشَخَصَ بِبَصَرِهِ، وَ طَمَحَ بِنَظَرِهِ، وَ رَشَحَ جَبینُهُ، وَ سَکَنَ حَنینُهُ، وَ جُذِبَت نَفسُهُ، وَ نُکِبَت عِرسُهُ، وَ حُفِرَ رَمسُهُ، وَ یُتِمَّ مِنهُ وُلدُهُ، وَ تَفَرَقَ عَنهُ عَدَدُهُ، وَ قُسِّمَ جَمعُهُ، وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ سَمعُهُ، وَ کُفِّنَ، وَ مُدِّدَ، وَ وُجِّهَ، وَ جُرِّدَ، وَ غُسِّلَ، وَ عُرِیَ، وَ نُشِفَ، وَ سُجِیَ، وَ بُسِطَ لَهُ، وَ نُشِرَ عَلَیهِ کَفَنُهُ، وَ شُدَّ مِنهُ ذَقَنُهُ، وَ قُمِّصَ، وَ عُمِّمَ، وَ لُفَّ، وَ وُدِعَّ، وَ سُلِّمَ، وَ حُمَلِ فَوقَ سَریرٍ، وَ صُلِّیَ عَلَیهِ بِتَکبیرٍ، وَ نُقِلَ مِن دورٍ مُزَخرَفَةٍ، وَ قُصورٍ مُشَیَّدَةٍ، وَ حَجُرٍ مُنَضَّدَةٍ، فَجُعِلَ فی ضَریحٍ مَلحودَةٍ، ضَیِّقٍ مَرصوصٍ بِلبنٍ، مَنضودٍ، مُسَقَّفٍ بِجُلمودٍ، وَ هیلَ عَلیهِ حَفَرُهُ، وَ حُثِیَ عَلیهِ مَدَرُهُ، فَتَحَقَّقَ حَذَرُهُ، وَ نُسِیَ خَبَرُهُ وَ رَجَعَ عَنهُ وَلیُّهُ، وَ نَدیمُهُ، وَ نَسیبُهُ، وَ حَمیمُهُ، وَ تَبَدَّلَ بِهِ قرینُهُ، وَ حَبیبُهُ، وَ صَفیُّهُ، وَ نَدیمُهُ فَهُوَ حَشوُ قَبرٍ، وَ رَهینُ قَفرٍ، یَسعی فی جِسمِهِ دودُ قَبرِهِ وَ یَسیلُ صَدیدُهُ مِن مِنخَرِهِ، یُسحَقُ ثَوبُهُ وَ لَحمُهُ، وَ یُنشَفُ دَمُهُ، وَ یُدَقُّ عَظمُهُ، حَتّی یَومَ حَشرِهِ، فَیُنشَرُ مِن قَبرِهِ، وَ یُنفَخُ فِی الصّورِ، وَ یُدعی لِحَشرٍ وَ نُشورٍ، فَثَمَّ بُعثِرَت قُبورٌ، وَ حُصِّلَت صُدورٌ، وَ جیء بِکُلِّ نَبیٍّ، وَ صِدّیقٍ، وَ شَهیدٍ، وَ مِنطیقٍ، وَ تَوَلّی لِفَصلِ حُکمِهِ رَبٌّ قدیرٌ، بِعَبیدِهِ خَبیرٌ وَ بَصیرٌ، فَکَم مِن زَفرَةٍ تُضنیهِ، وَ حَسرَةٍ تُنضیهِ، فی مَوقِفٍ مَهولٍ عَظیمٍ، وَ مَشهَدٍ جَلیلٍ جَسیمٍ، بَینَ یَدَی مَلِکٍ کَریمٍ، بِکُلِّ صَغیرَةٍ وَ کَبیرَةٍ عَلیمٍٍ، حینَئِذٍ یُلجِمُهُ عَرَقُهُ، وَ یَحفِزُهُ قَلَقُهُ، عَبرَتُهُ غَیرُ مَرحومَةٍ، وَ صَرخَتُهُ غَیرُ مَسموعَةٍ، وَ حُجَّتُهُ غَیرُ مَقبولَةٍ، وَ تَؤلُ صَحیفَتُهُ، وَ تُبَیَّنُ جَریرَتُهُ، وَ نَطَقَ کُلُّ عُضوٍ مِنهُ بِسوءِ عَمَلِهِ وَ شَهِدَ عَینُهُ بِنَظَرِهِ وَ یَدُهُ بِبَطشِهِ وَ رِجلُهُ بِخَطوِهِ وَ جِلدُهُ بِمَسِّهِ وَ فَرجُهُ بِلَمسِهِ وَ یُهَدِّدَهُ مُنکَرٌ وَ نَکیرٌ وَ کَشَفَ عَنهُ بَصیرٌ فَسُلسِلَ جیدُهُ وَ غُلَّت یَدُهُ وَ سیقَ یُسحَبُ وَحدَهُ فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بِکَربٍ شَدیدٍ وَ ظَلَّ یُعَذَّبُ فی جَحیمٍ وَ یُسقی شَربَةٌ مِن حَمیمٍ تَشوی وَجهَهُ وَ تَسلخُ جَلدَهُ یَضرِبُهُ زَبینَتُهُ بِمَقمَعٍ مِن حدیدٍ یَعودُ جِلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجلدٍ جدیدٍ یَستَغیثُ فَیُعرِضُ عَنهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمُ وَ یَستَصرخُ فَیَلبَثُ حُقبَهُ بِنَدَمٍ نَعوذُ بِرَبٍّ قَدیرٍ مِن شَرِّ کُلِّ مَصیرٍ وَ نَسئَلُهُ عَفوَ مَن رَضیَ عَنهُ وَ مَغفِرَةَ مَن قَبِلَ مِنهُ فَهُوَ وَلیُّ مَسئَلَتی وَ مُنحُجِ طَلِبَتی فَمَن زُحزِحَ عَن تَعذیبِ رَبِّهِ سَکَنَ فی جَنَّتِهِ بِقُربِهِ وَ خُلِّدَ فی قُصورِ مُشَیَّدةٍ وَ مُکِّنَ مِن حورٍ عینٍ وَ حَفَدَةٍ وَ طیفَ عَلَیهِ بِکُئوسٍ وَ سَکَنَ حَظیرَةَ فِردَوسٍ، وَ تَقَلَّبَ فی نَعیمٍ، وَ سُقِیَ مِن تَسنیمٍ وَ شَرِبَ مِن عَینٍ سَلسَبیلٍ، مَمزوجَةٍ بِزَنجَبیلٍ مَختومَةً بِمِسکٍ عَبیرٍ مُستَدیمٍ لِلحُبورٍ مُستَشعِرٍ لِلسّرورِ یَشرَبُ مِن خُمورٍ فی رَوضٍ مُشرِقٍ مُغدِقٍ لَیسَ یَصدَعُ مَن شَرِبَهُ وَ لَیسَ یَنزیفُ هذِهِ مَنزِلَةُ مَن خَشِیَ رَبَّهُ وَ حَذَّر نَفسَهُ وَ تِلکَ عُقوبَةُ مَن عَصی مُنشِئَهُ وَ سَوَّلَت لَهُ نَفسُهُ مَعصیَةَ مُبدیهِ ذلِکَ قَولٌ فَصلٌ وَ حُکمٌ عَدلٌ خَیرُ قَصَصٍ قَصَّ وَ وَعظٍ بِهِ نَصَّ تَنزیلٌ مِن حَکیمٍ حَمیدٍ نَزَلَ بِهِ روحُ قُدُسٍ مُبینٍ عَلی نَبیٍّ مُهتَدٍ مَکینٍ صَلَّت عَلَیهِ رُسُلٌ سَفَرَةٌ مُکَرَّمونَ بَرَرَةٌ عُذتُ بِرَبٍ رَحیمٍ مِن شَرِّ کُلِّ رَجیمٍ فَلیَتَضَرَّع مُتَضَرِّعُکُم وَ لیَبتَهِل مُبتَهِلُکُم فَنَستَغفِرُ رَبَّ کُلِّ مَربوبِ لی وَ لَکُم.

 

ترجمه:

ستایش می کنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش (بر غضبش) پیشی گرفته است. سخن (و حکم) اوتمامیّت یافته (و قطعی است)؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است.

ستایش می کنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پر خضوع دربندگی اوست. و از گناه خویش (بریده و) کنده شده و به توحید او اقرار می نماید. و از وعید (و بیم) عذابش (به خود او) پناه می برد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزشی است که او را نجات بخشد، در روزی که (انسان را به گرفتاری خویش مشغول و) از بستگان و فرزندانش غافل می سازد.

از او یاری و هدایت می جوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او (به توحید) گواهی می دهم و او را به یکتایی می شناسم. یکتا شناسی فردی مؤمن و استوار (در یقین). و او را یگانه می شمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. (بر کردارها) آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد. نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و (آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او) عطا فرمود. همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمی یابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه (و مقتدر). و به برتری شأنش پاک (و منزّه) است. و به علوّ مقامش (به حق) خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی بیند و نگرشی (در معرفت) بر او احاطه پیدا نمی کند. قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رؤوف و مهربان و عزّتمند و داناست. هر آن که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. (به آفریدگان) نزدیک است و (در رفعت مقام، از آنان) دور است. (به علوّ شأنش از آنان) دور است و (به آنان) نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می کند. و به بنده اش روزی می دهد و بدو عطا می فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی پهناور و زیبباست و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار.

و گواهی می دهم به بعثت محمّد صلّی الله علیه و آله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را در بهترین (و ضروری ترین) برهه و در دوران گسیختگی (وحی) و کفر- به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمتهای فراوان خویش مبعوث فرمود. خداوند کار (برانگیختن پیامبران به) پیامبری (از جانب) خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رؤوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی (به قضا و حکم حق) بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی (ویژه و فراوان) از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد.

ای گروهی که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دلهایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی که هر که وزن نیکی اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما (از پروردگارتان) درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن (از گناه) و پشیمانی و بازگشت (به طاعت) باشد.

هر کدامتان که غنیمت شمار (فرصت) است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری اش را پیش از تهی دستی و فراغتش را پیش از (گرفتاری و) مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و (به حالی افتد که) طبیبش از او ملول شود و (نزدیکترین) دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه ای (به عیادت و وداع) به بالینش آمده است. پس دیده اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی اش عرق کرده، ناله های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد.

(در چنین حالی می بینی که) تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی اش از بین رفته است. (هم اکنون می بینی) رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله اش کشیده اند و برهنه اش نموده، غسلش داده اند؛ (از هر جامه و پیرایه ای) عاری اش داشته، خشکش نموده اند و پارچه ای بر او افکنده و بر او کشیده اند و آماده اش نموده، (قطعه دیگر) کفنش را نیز بر او افکنده اند، (به گونه ای که) از آن کفن چانه اش را بسته، پیراهن وعمامه هم برایش قرار داده، در لفافش پیچیده اند و (نزدیکان) با او وداع نموده، بدرودش گفتند. (اینک می نگری) بر تابوتش حمل نمودند و با تکبیر بر او نماز گزارند و از خانه های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاقهای منظّم و پی در پی، منتقل شده است. در گوری که برایش کنده اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشتهای محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگهایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و (کسانی که) یار و همنشین و خویشاوند و دوست (او بودند)، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند.

(اکنون) درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده. کرمهای قبر در بدنش می دوند و خون و چرک از بینی اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می شوند، خونش می خشکد و استخوانش فرسوده می شود. (و بدین گونه است) تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیر و رو می گردند و آنچه در سینه هاست، بیرون کشیده (و هویدا) می شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری (که مجاز به تکلّم است)، آورده می شوند. داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده دارد که مقتدر بر بندگانش وآگاه و بینا (به حالشان) است. پس بسا ناله هایی که او را رنجور و زمین گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش می گرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک و بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می رسد و اضطراب و ناراحتی اش، آرامش او را می رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی شود و ناله اش شنیده (و بدان توجّه) نمی گردد. و دلیل (و عذر) او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می گردد (و به وی سپرده می شود) و بدی کردارش (بر او و دیگران) بیان می شود. هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می دهد. چشمش به نگاه او (به حرام)  و دستش به سخت گیری (نامورد) او و پایش به گام برداشتن (به سوی حرام)، پوستش به لمس (نامشروع) و شرمگاهش به تماس (به حرام) گواهی می دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را (به عذاب وحشتناک) تهدید می کنند و (خداوند) بینا از کارش پرده بر می دارد. پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می شود و کشان کشان و در تنهایی رانده می شود. و در آتش دوزخ عذاب می گردد. و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می شود که چهره اش پخته و پوستش را می کند. فرشته مأمور (عذاب او) به سوی آتش می راندش، او را با گرزی آهنین می زند، (پیوسته) پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می گردد (و تبدیل می شود). و فریاد استمداد برمی آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می گردانند. و فریاد سر می دهد و با ندامت دوران طولانی اش را در جهنم می ماند.

به پروردگار توانا پناه می بریم از شرّ هر سرانجام (نا خجسته ای) و از او عفو می طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می جوییم همانند کسانی که (ایمان و طاعتشان را) از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است.

پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان (بهشتی) بهره مند می گردد. و جامهایی (مملو از خوراکی و نوشیدنی) پیرامونش می گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمتهای سرشار به سر برد و از تسنیم (و از نوشیدنی های بهشت) بدو نوشانیده می شود و از چشمه، سلسبیل آمیخته به زنجبیل، می نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط آفرین و سرور انگیز است. از نوشیدنی هایی (پاکیزه) در باغی روشن، (با درختانی) پربار می نوشد که هر کس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می شود و نه مست و مدهوش می گردد. ا

این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن (نیز) کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس (شیطانی) او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید.

این کلامی است قاطع و انکارناپذیر و حکمی بر پایه عدل. بهترین سخنی است که (از خدا و رسول) برگرفته شده و برترین پندی است که (درقرآن) بدان تصریح شده است. از سوی پروردگار ستوده نازل شده است و روح القدس (برتر از تمامی فرشتگان و دارای پاکی) ممتاز، آن را بر پیامبری هدایت یافته و بلند منزلت فرود آورده است. درود فرستادگان بزرگوار و گرامی داشتگان شایسته (الهی) بر او باد. پناه می برم به پروردگار مهربان از شرّ هر (شیطان) رانده شده. پس باید هریک از شما (به درگاه خداوند) تذلّل نماید و (به آستانش) دعا و زاری کند تا از پروردگار هر آفریده ای، آمرزش بطلبیم برای خودم و شما.

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 20:39  توسط کهتو | 
 
ای آفتاب بی کران
خدایا اسم علی بر لب عشقش به دل
اما چه می دانیم از عظمت و کرانه های بی کران روحش

از کودکی که دست بر زانو برای قامت بستن واجبت قیام کردیم ذکر "یا علی" بر لب داریم و مهرش بر سر
اما بی خبریم از وادی عظیم "علی"

بی خبر به مطلبی برخوردم از "جرج جرداق" متفکر و دانشمند مسیحی٬ بی اختیار غبطه خوردم به کسانی که بهتر از ما شیعیان "علی" را شناختند

جرج جرداق در جايي از سخنانش در باه شخصيت علي (ع) مي گويد:
" اگر بخواهيد آب يک حوض را متلاطم کنيد، با دست خود مي توانيد،
اما اگر استخري بزرگ باشد ، نمي توان آن را با دست متلاطم کرد،
بايد سنگي بزرگ به وسط استخر انداخت تا متلاطم گردد.
اگر درياچه اي باشد، به واسط سنگ نمي شود آن را متلاطم کرد،
بايد کوهي در آن بيفتد تا متلاطم شود.
در اين عالم هر آبي قابل تلاطم است ، اما من اقيانوس پهناور و عظيمي مي شناسم و آن اقيانوس وجود علي است که هيچ چيز نتوانست آن را متلاطم سازد،
به غير از دو چيز: يکي آه مظلوم  و ديگري خوف خدا در دل شب"

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 19:9  توسط کهتو | 
 
علی(ع)
دلم نمی خواست در سالروز ولایت مولی الموحدین٬ علی(ع) مطلبی که از درد دل سرچشمه گرفته باشه رو در معرض دید دوستان قرار بدم ٬ اما سخته . . .
شناخت درد علی و توجه به سرمنشا اون خیلی مهمتر از خنده های سرمستیه که در شادی ولایتش بر لب جاری کنیم و به مصداق ((از کوزه همان برون تراود که دروست)) از درد علی با قوم علی بگوییم:

 

علي (ع) تنهاست!

چه كسي تنها نيست؟؟

كسي كه با همه و در سطح همه است.

كسي كه رنگ زمان به خود مي گيرد.

احساس خلأ مربوط به روحي است كه آنچه در اين جامعه و زمان و در اين ابتذال روزمرگي وجود دارد نمي تواند سيرش كند.

و لذا آنهمه ياران، آنهمه همرزمان، آنهمه نشست و برخاست با اصحاب پيامبر، هيچكدام براي علي (ع) تفاهمي بوجود نياورده است.

هيچكدام از آنها در سطح او نيستند.

مي خواهد دردش را بگويد،

حرفش را بزند،

گوش نيست، دلي نيست، و فهمي نيست تا بفهمد.

رنج بزرگ يك انسان اين است كه  عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي كوتاه، در برابر نگاههاي پست و پليد، و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد.

 نيمه شب به طرف نخلستان مي رود، آنجا هيچكس نيست، مردم راحت آرميده اند، هيچ دردي آنها را در دل شب بيدار نگاه نداشته است، و اين مرد تنها،‌ كه روي زمين خودش را تنها مي يابد، با اين زمين و اين آسمان بيگانه است، و فقط رسالت و وظيفه اش، او را با جامعه و اين شهر پيوند داده.

ولي وقتي به خودش بر مي گردد مي بيند كه تنهاست.

شبانه به نخلستان مي رود، و باز براي اينكه ناله او بگوش هيچ فهم پليدي و هيچ نگاه آلوده اي نرسد، سر در حلقوم چاه فرو ميكند و مي گريد.

اين گريه از چيست؟؟؟

افسوس كه گريه او يك معما براي همه است، زيرا حتي شيعيان او نمي دانند علي چرا  مي گريد.

از اينكه خلافتش غصب شده؟

از اينكه فدك از دست رفته؟

از اينكه فلاني روي كار آمده؟

از اينكه او از مقامش...؟

از اينكه همسرش را...؟، از اينكه...؟، از...؟

علي (ع) در طول تاريخ تنها انساني است كه در ابعاد مختلف و حتي متناقض كه در يك انسان جمع        نمي شود قهرمان است. چنين انساني و در چنين سطحي معلوم است كه در دنيا تنهاست. چنين انساني در جامعه اش و در برابر ياران همرزمش كه عمري را در راه عقيده كار كرده اند، با پيامبر صادقانه شمشير زده اند، اما در اوج اعتقاد و ايمان و اخلاصشان به پيامبر و اسلام، قبيله و تعصبات قومي را فراموش نكرده اند، مقام را آگاهانه و يا ناخودآگاهانه نتوانسته اند از ياد برند و سمبل اخلاص مطلق و يكدست- همچون علي (ع)- شوند، تنهاست.

از اين دردناكتر اينكه علي (ع) در ميان پيروان عاشقش نيز تنها است!!

در ميان امتش كه همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاريخشان را به علي (ع) سپرده اند تنها است.

او را همچون يك قهرمان بزرگ، يك معبود و يك اله مي ستايند اما نمي شناسندش و نمي دانند كه كيست؟ دردش چيست؟ حرفش چيست؟ رنجش چيست؟ و سكوتش چراست؟؟

اين است كه علي (ع) در ميان پيروانش هم تنهاست.

اين است كه علي (ع) در اوج ستايشهايي كه از او ميشود، مجهول مانده است.

درد علي (ع) دو گونه است:

يك درد ، درديست كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند و درد ديگر، دردي است كه او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده و بناله در آورده است.

ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشيرابن ملجم در فرقش احساس مي كند، اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را بناله آورده است تنهايي است، كه ما آنرا  نمي شناسيم!!

بايد اين درد را بشناسيم، چرا كه علي (ع) درد شمشير را احساس نمي كند و ما درد علي را احساس  نمي كنيم.

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 18:13  توسط کهتو | 
 
یک نامعلوم

شيخ بهلول

شيخ بهلول مي‌فرمودند: زماني در مشهد به منزل يكي از آشنايان كه سيّد بود، رفتيم.
اتفاقاً هوا باراني بود و خانم خانه هم زايمان كرده بود و چند تا بچه هم داشت  و شوهرش هم در منزل نبود. متوجه شدم كه حالش مساعد نيست. به او گفتم: شما بخوابيد من از بچه‌ها نگهداري مي‌كنم و او هم خوابيد.
نصف شب ديدم، بچه‌ها خيلي گريه مي‌كنند، فهميدم كه خودشان را كثيف كرده‌اند. داخل حياط آمدم كه كهنه بياورم و آنها را پاك كنم و قُنداق نمايم؛ اما متأسفانه باران آمده بود و تمام آنها خيس شده بود. به داخل برگشتم و عباي خود را چهار تكّه كرده و به وسيله آن بچه‌ها را تميز كردم و قنداق نمودم.
اذان صبح كه به طرف حرم حضرت رضا عليه السلام حركت كردم، در بين راه، چند سگ به من حمله كردند؛ مشغول دفع سگ‌ها بودم كه سيّدي آمد و سگ‌ها را رد كرد و به من گفت: «كسي كه تا صبح از بچه‌هاي ما مراقبت كرده، ما قادر نيستيم چهار تا سگ را از او دفع كنيم؟» بعد هم غيب شد.

منبع: كتاب «ملكوتي خاك‌نشين، سيري در زندگاني حاج شيخ بهلول محمدتقي بهلول» نوشته سيّدعباس موسوي مطلق.

پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و توست

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 11:30  توسط کهتو | 
 
مدتی این مثنوی تاخیر شد
در آخرین روزهای سال در بعد از ظهر یم روز سرد زمستاني که می رفت جای خودش رو به بهار بده ، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين یک مغازه ايستاده بود.
كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند.
زن جواني که از آنجا مي‌گذشت٬ همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:51  توسط کهتو | 
 
لعنت
گفتم: «لعنت بر شيطان»!
لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان ...!
2 نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 8:0  توسط کهتو | 
 
نردبان این جهان
دو هفته پیش قسمت شد که برم مشهد...
جای همه خالی٬ آماده شده بودم و داشتم برنامه ریزی سفر رو انجام میدادم که یکی از بچه ها گفت: تو که تازه مشهد بودی بذار یکی دیگه بره.
برام قابل قبول بود اما کمی سخت.
تا بخودم اومدم دیدم همه هماهنگی ها رو برای همکارم انجام دادم و دارم بدرقه اش می کنم.
شب رو به مشهد کردم و رو به آقا گفتم: آقا این بار که قسمت ما نبود٬ ببینم کی ما رو می طلبی.
یک هفته بعد وقتی از برنامه برگشتم٬ یکی از همکارا برگشت و گفت: گذرنامه ات اماده است؟
گفتم چطور مگه؟
گفت: فردا باید بری عراق

جای همه خالی زیارت حرم مولی الموحدین علی بن ابیطالب٬ سید الشهدا حسین بی علی و سقای کربلا ابولفضل العباس هدیه ای بود که خودم هیچ وقت به تنهایی لیاقت و امکانش رو بدست نمی آوردم

 

جای همه خالی
برای همه دعا کردم

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8:26  توسط کهتو | 
 
چشم
گفتم: از عجایب هفتگانه دنیا چند تا رو دیدی؟
گفت: اول از همه اینکه هزاران عجایب در دنیا وجود داره که هفت تای شما در برابرش کوچکترین هم نیست٬ دوم اینکه دیدن همه اونها که هیچ ٬ دیدن یکیش هم برای درک انسان کافیه.
گفتم: چی؟
گفت: تا بحال جوانه زدن یک دانه رو در دل خاک دیدی؟
        تا حالا دقت کردی خورشید این عظمت تا بحال یک ثانیه تاخیر در حضور نداشته؟
        شاید چشمت به دیدن تولد یک موجود زنده عادت کرده باشه!
        اما به حرکت آب در زمین و اسمان توجه کردی؟
        ......


به قول سهراب: چشمها را باید شست
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 8:53  توسط کهتو | 
 
عشق
نابينا رو به ماه گفت : دوستت دارم

ماه گفت: تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري؟

نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم
2 نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:20  توسط کهتو | 
 
قائم
گفتم: مي آيد
گفت : مگه رفته بود كه بياد؟
گفتم: دلتنگم
گفت : مگر زيارتش نمي كني؟
گفتم: جهان رو پر نور ميكنه
گفت: مگه شعشعه حضورش رو نميبيني؟
گفتم: زخم دوريش دل را مي ازاره
گفت: هر چه از دوست رسد نيكوست
گفتم: غايب است
گفت: با اين همه برهان مگه ميشه گفت غيبت؟

گفت: غايبش خوانده اند كه ظاهر نيست كه غيبت به معناي حاضر نبودن ت