|
نامه های تمام نشدنی سلامی چو بوی خوش آشنایی |
|
مدتی این مثنوی تاخیر شد
|
|
در آخرین روزهای سال در بعد از ظهر یم روز سرد زمستاني که می رفت جای خودش رو به بهار بده ، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين یک مغازه ايستاده بود.
كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني که از آنجا ميگذشت٬ همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: «حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.» پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟» زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.» پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.» |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 9:51 توسط کهتو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
درباره وبلاگ |
|
کهتو نام مکانی بسیار قدیمی بین یزد و کرمان است, یادواره های تاریخی این مکان نشان از تمدن پربار و رونق آن در زمان گذشته است
|
|
RSS
|