|
نامه های تمام نشدنی سلامی چو بوی خوش آشنایی |
|
نشونه
|
|
تا حالا شده از زور خجالت نتونی سرتون رو بالا بگیری؟
اونقدر اشتباه بزرگ بوده باشه که حتی کسی رغبت نکنه که دعوات کنه ! ! ! اگر سرت داد بزنن یه کشیده بزنن زیر گوشت لهت کنن خرد بشی . . . شاید یه کمی از بار خجالتت کم بشه ! ! ! به رحمت خودش که با همین وضعیت رفته بودم و روز عاشورا فقط دنبال یه نشونه بودم که راهم رو بگیرم و برم . . . موقعی که خواستم راه بیافتم با خودم گفتم: اگر راهت داد که چه بهتر تو گیر و دار مراسم بودم و وسطای دسته واسه خودم آسمون رو به زمین داشتم اماده میشدم که خودم رو بذارم رو کولم و برم خدا میدونه نفهمیدم از کجا یه پیرمرد خوشرو یه چیزی گذاشت تو دستم و گفت این برای شماست از کربلا رسیده با نگاه به دست پیرمرد اشک تو چشمام حلقه زده بود یه پلاک از همین پلاکهای فلزی که روش نوشته شده بود "جانم ابوالفضل" برام فقط یه نشونه بود |
|
2 نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 17:57 توسط کهتو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
درباره وبلاگ |
|
کهتو نام مکانی بسیار قدیمی بین یزد و کرمان است, یادواره های تاریخی این مکان نشان از تمدن پربار و رونق آن در زمان گذشته است
|
|
RSS
|